...شما
حالم بداست آقا شما سیگار دارید؟
حسی شبیه مرگ شاید! دار دارید؟
گفتی هوا خوبست اوضاع بدی نیست
-خانم چرا در مرگ خود اصرار دارید؟
یعنی چه که از من بعید است اتفاقا
مثل شما کم مثل من بسیار دارید!
چشمان هرز قهوه خانه بیقراراست
یک زن نشسته ،گوشه ی دیوار دارید؟
مجبور باشی تشنه باشی گر بگیری
احساس سرما در تنی تبدار دارید؟
یک استکان رنگ ورو رفته شبی سرد
یک تکه کاغذ،چای؟نه !خودکار دارید؟
نه!من دلم می خواست قهوه بعد آغوش
اما شما انگار خیلی کار دارید !
پی نوشت:قابل توجه دوستانی که قبلا به شعر نظر لطف داشته اندتغییراتی در بیت
اول مصرع دوم لحاظ شده است.منتظر نظرات روشنتان خواهم ماند. بی امان
ببوسم!
ببوسم!
آخرین بار
دهانت را که ببویند
طعم مرگ می دهد.....
*
باید خودم را تا دم در برده باشم
وقتی تمام قرصها را خورده باشم
دیگر چه فرقی می کند اینکه بیایی
فرداکمی دیر است وقتی مرده باشم
*
دستم را گرفته ای
خط نقطه
خط نقطه
تا نوشتن اسم تو
چه راه درازیست!
اینجا...
شاید یه ترانه ی تازه.....
صدام این جوریه! نه بغض نکردم!
نیگام دلواپسه آشوبه سرد م !
مباد اینجا بلرزه دست و پا ها م
مباد اشک جم شه بازم توی چشمام
مباد اینجا کسی بغضش بگیره
یا اینکه آرزوش باشه بمیره
مهم نیس بچه ها بابا ندارن
که خیلی از بابا ها پا ندارن
مهم نیس کفترا بی آب ودونن
مهم اینه : کلاغا پاسبونن !
نمی فهمم دروغ کی میگه کی راس؟
همون که خصلت آدم بزرگا س
*
آخه اینجا بهشت نیس که زمینه!
زمین هر بار بچرخه باز همینه!
بهونه
خورشید خانم دلش می خواس بیاد پایین نمی شد!
دلش می خواس بیاد زمین فقط همین ! نمی شد
شب که میشد تنهایی شوتو چمدونش میذاش
چیزی جز آتیش که نداشت ور میداش
چادر سیا سرش می کرد کسی اونو نبینه!
گلدونشو قایم می کرد کسی گلشو نچینه؟
هی با خودش می گف ببین ببین دیگه تموم شد
فردا میشه با آدما با گلا هم کلوم شد
یواش یواش آروم آروم پله رو می اومد پایین
قط دو سه تا مونده بود زهره عطاردبعد زمین!
اما دلش لرزید وشک ؛دوباره پابه پا کرد
چادرشو عقب کشید از اون بالا نیگا کرد
خوب میدونس اگه بیاد آرزوهاش می سوزن
خوب می دونس اگه نیاد آرزوهاش می سوزن!
دلش می خواس بیاد ولی کی سحرا بیدار شه؟
بارون چه طوری بباره باغ چه جوری بهار شه؟
-"خورشید خانم بروبالا تنهایی خیلی سخته"!
"وقتی بری خیال آسمون و دریا تخته..."
*
خورشید خانم دلش می خواد بیادپایین همیشه
دلش می خواد بیاد زمین فقط همین نمی شه.....
بهای خوبی..
این روزها بهای خوبی ها سنگین است
سالها به تدریج
همه چیزم را گرفته
شادی کودکی ام را
غرور جوانی ام را
هستی ام
جانم را
آزادی ام را
وحالا خنده هایم را
و من ترسم از این است که:
روزی آیینم
"قلمم" را
بگیرد
اینجا بد بودن آسان است
اما من
همیشه خوب خواهم نوشت
از کتاب" پشت پرچینها "
...نمی شود
سلام دوستان ....
هرگز کسی شبیه تو پیدا نمی شود
می خواهم از تو بگذرم اما... نمی شود
باید رها کنی بروم ماه خوب من
ماهی اسیر آبی دریا نمی شود
خورشیداگر به فلسفه ات شک؟مرا ببخش
امروز بی دلیل که فردا نمی شود!
پروانه ی نجیب من از باغ پر بزن
این غنچه مرده است اگر وا نمی شود!
...
یکبار هم اگر شده سهم مرا بده!
آغوش عشق ومرگ خدایا....نمی شود؟!
تاریخ
فرقی ندارد
"ندا" باشی
یا آقا
یا"سلطان"
..نمی گیرد
در من نگاه روشنت دیگر نمی گیرد
امشب دلم این قصه را ازسرنمی گیرد
دستان گرم تو که روزی سایبانم بود
فردا به جزخاک مرا دربر نمی گیرد!
جز شانه های من پناه دیگری؟هرگز
آرامشت بر شانه ای بستر نمی گیرد
حالا منم ققنوس بی خاکسترو تنها
دل آتش سرد است خشک وترنمی گیرد

